منوچهر خان حكيم

87

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

باش . به تو چه نسبت دارد كه دخل به امر والى يلداقى نمايى ؟ محمد شروع به دشنام كرد كه آن يلداقى در غضب شده چوبدست را برآورد كه به محمد بزند . محمد از دكّان فروجسته ، سر دست او را با چوب در روى هوا گرفت و از كف‌اش بيرون آورده چنان بر فرقش زد كه سه چهار جا سر او شكست . آن چند نفر به يك بار دست به شمشير كرده هولهء « 1 » محمد شدند « 2 » ؛ محمد شيرزاد دست يكى را گرفته ، شمشير از كف‌اش بيرون آورده ، چند پشت شمشير به پشت پهلوى او زده كه آن جماعت به يك بار روى به محمد نهادند . محمد شيرزاد تيغ را گردانيده ، هركدام را زخمىزده ، ايشان دست از خواجه برداشته روى به گريز نهادند و دوان‌دوان ، نفس در قفس [ سينه ] پيچيده به خدمت فيروز رفتند . فيروز ملازمان خود را ديد غرق خون شده ، سراسيمه گرديده پرسيد كه شما را چه مىشود كه چنين مضطربيد ؟ گفتند : شهريارا ! ما به امر تو آن خواجه را برديم كه هزار تومان از او بگيريم . شاگرد شفيع گازر كه مرد غريب است و دو سه روز است كه داخل اين شهر شده است ، ما را ديده از دكّان فروجسته ، خواجه را از دست ما گرفته و ما را بدين روز نشانيده است . فيروز در غضب شده ، بيست نفر از بهادران خود طلبيده گفت : برويد هرجا آن خيره سر را ببينيد بيست جا سرش را شكسته ، نزد من آوريد تا او را سياستى كنم كه بىادبان ديگر را عبرت باشد . محمد در دكان نشسته بود ، ديد كه از راسته بازار جمع زره‌پوشى نمودار شده است . محمد يافت كه به قصد او مىآيند . از جا برخاسته ، كمر خود را محكم بست و كلاه را در سر گذاشت و تكيه بر ستون بازار كرده ، ايستاد . چون آن جماعت رسيدند ، سركردهء ايشان پيش‌آمد گفت : اى گازر شاگرد ! دست به من ده كه تو را به خدمت فيروز برم . محمد شيرزاد گفت : فيروز سگ كجاست ، مرا بايد پيش او آمدن ؟ ! برويد عبث خود را در مهلكه ميندازيد . پس آن يلداقى شمشير از غلاف كشيده كه بر محمد زند . محمد شيرزاد تيغى كه از چوبكيان گرفته بود در پيش گذاشته ، آن شمشير را برداشته چنان پشت

--> ( 1 ) . ظاهرا حواله . ( 2 ) . اين تعبير در اين كتاب تكرار شده است : « حواله شدند » يعنى حواله كردند .